از پس شیشۀ عینک، اُستاد سرزنش بار به من مینگرد باز در چهرۀ من میخواند که چها بر دل من میگذرد
میکند مطلب خود را دنبال: «بچهها! عشق گناه است، گناه وای اگر بر دل نوخواستهای لشگر عشق بتازد بیگاه».
مینشینم، همه ساعت خاموش با دل خویشتنم دنیائیست ساکتم ـ گرچه به ظاهر ـ اما در دلم با غم تو غوغائیست
مبصر امروز چو اسمم را خواند بیخبر داد کشیدم: «غائب!» رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچهها هیچ نمیدانستند که من آنجایم و دل جای دگر دل آنهاست پی درس و کتاب دل من در پی سودای دگر
من به یاد تو و آن روز بهار که تو را دیدم در جامۀ زرد تو سخن گفتی، اما نه ز عشق من سخن گفتم، اما نه ز درد
من به یاد تو و آن خاطرهها یاد آن دوره که بگذشت چو باد که در این وقت به من مینگرد از پس شیشۀ عینک، استاد
با خیالت خوشم از اول زنگ لحظهای فارغ از این دنیایم زنگ خوردهست، «وحید جان» بیا تو «امید جان» برو، من میآیم! دل نوشتی از وحید در سه شنبه 2 دی 1388 ساعت 8:41 |
لینک ثابت |
|